Friday, June 4, 2010

رنسانس

ما مصرف کننده هایی صرف هستیم. نه فقط در حیطه ی لباس و غذا و هنر و امثال اینها.
غمگینانه ترین ماده ی مصرفی ما مربوط به منطقه ی ممنوعه ی تفکر است.
آن وقتی که تنها از نتیجه ی تاملات دیگران، صرفا با خواندن یا شنیدن جمله ای قصار به اصطلاح بهره مند می شویم ویا بدون در نظر گرفتن پشتوانه ی فرهنگی و تاریخی خودمان، دست به قیاس خود با نمونه ی اروپایی خود می زنیم و بنا را بر یکسان بودن شرایط می نهیم.
اینجاست که بدبخت می شویم.
چه خوب گفت کسی که گفت: "تمدن و فرهنگ ما در ابتدای رونسانس خود است"
ما به سالها، سالها و سالها تفکر نیاز داریم

Thursday, May 6, 2010

maturity

یک ظهر نسبتا گرم بهاری،
یک جای خلوت و ساکت،
آرام، بنشین. آرام... بنشین...
بیکار، بدون دغدغه...
امتحان ها تا ماه ها با تو کاری ندارند، و مگر تو با آنها چه کار می توانی داشته باشی؟
وضع مالی تو هم که بیشتر مربوط پدر مادر است تا خودت...
اشباع از تفریحات سالم و ناسالم، با رفقای باب و ناباب، بی حوصله از معاشرت با هر جنس و هر مقوله ای...
کماکان آرام، نشسته ای...
به خودت نگاه کن،
با دقت ببین،
کجایی،
به کجا می خواهی بروی،
و به کجا داری می روی...
همین

Thursday, March 11, 2010

چهل و چهار ثانیه

چراغ قرمز شد و من اولین ماشینی بودم که پشتش می ایستاد.
ترمز کردم، کلاچ، دنده تو خلاص، و آخر سر ترمز دستی تا آخر.
از صدای کشیدن ترمز دستی خوشم میاد، فکر کنم.
تا چند لحظه قبلش داشتم به این فکر می کردم که چه احساس خوبی دارم.
مرد آکاردئون زن سر سه راه، مثل اکثر مواقع اومد که کارش رو شروه کنه.
مرد ریشوی قد متوسط و حدودا چهل ساله، با چشمهای درشت و مو های پر پشت و تیره که به نظر مذهبی میاد، ولی از اون دست آدمها که صرفا به خاطر اینکه مذهبی هستند، مذهبی هستن و جور دیگه ای بلد نیستن باشن و اصلا نمی دونن که جور دیگه ای می شه بود.
شاید کافر می شه بود که البته اون هم نمی شه بود، پس مذهبی هستند.
سریع دستم رو دراز کردم و کیف پولم رو از رو دشبورد برداشتم و یه پونصد تومنی هم از توش.
دستم رو از پنجره ی شاگرد بیرون دادم و مرد آرکِید-موزیسین متوجه َم شد.
یه نگاه به بالا انداخت و لبش، خیلی ظریف و نامحسوس، جنبید و اومد طرف من.
پول رو گرفت و یه چیزی هم گفت که به نظر مهربونانه میومد و من بخاطر صدای بلند موزیک توی ماشین نفهمیدم.
سرم رو تکون دادم و رفت. به جلو و قرمزی چراغ قرمز نگاه کردم.
چراغ سبز شد.
کلاچ رو گرفتم و دنده رو تو یک گذاشتم و راهنمای چپ رو زدم و دکمه ی ترمز دستی رو فشار دادم و یکم آوردمش بالا تا آزاد بشه و آوردمش پیین و حرکت کردم.
تا برسم خونه داشتم فکر می کردم شاید، فایده ی بدبخت بیچاره ها هم اینه که امثال من می تونیم راجع به خودمون احساس بهتری داشته باشیم و راضی تر و مغرور تر زندگی کنیم

Wednesday, February 3, 2010

may nothing but happiness come...

وقتی از کودکی توی سرت می زنند،
وقتی در نوجوانی نادیده گرفته می شوی،
وقتی در جوانی محدودت می کنند،
وقتی در میانسالی کوله باری از عقده ها و ناکامی ها را به همراه داری،
وقتی در پیری به بدبختی هایت دامن می زنی،

وقتی پد و مادر زور می گویند،
وقتی در مدرسه زور می گویند،
وقتی احمدی نژاد زور می گوید،
وقتی سید علی زور می گوید،
وقتی حتی احمد خاتمی هم زور می گوید،

وقتی سجاد ساده در زندان است،
وقتی نوید حسینعلی زاده در زندان است،
وقتی مهرداد بزرگ در زندان است،
وقتی محمد پور عبدالله در زندان است و شش سال دیگر هم همانجاست،
وقتی دو نفر بیگناه را اعدام کرده اند و نه نفر دیگر را هم قرار است،

می شود نشست، و در یک نود دقیقه غرق شد و به برد تیمی خوشحال شد و به باختش غمگین...
براستی، زندگی همین جاری بودن در لحظه هاست...
براستی هست

Tuesday, February 2, 2010

little Miss sunshine

مارسل پروست را در زمان خودش در نظر بگیر،
یک مطرود منفور.
هیچ وقت در زندگی، طعم شهرت و ثروت را نچشید.
عشق؟ کاملا بیهوده، یک همجنس باز ناموفق،
و البته احتمالا بزرگترین نویسنده ی جهان، بعد از ویلیام شکسپیر...
یک روز در اواخر عمر زندگی، به گذشته نگاه کرد
و دید تمام آن سالهایی که زجر کشیده،
در واقع بهترین دوران عمرش بوده اند،
چون او را به آن نقطه رسانده اند.
تمام لحضات شاد؟ پوچ و بی معنی... اتلاف مطلق وقت
به آنهایی که دوست دارند چشمانشان را ببندند و سالها بعد بیدار شوند، به امید دنیایی بهتر،
حیف اینهمه زجر و رنج نیست که از دست خواهید داد؟

Friday, January 15, 2010

ترازو

بسیار بسیار زندگی عجیبی ست...
داشتم فکر می کردم،
به بدبختی، ترس، بیماری، پیری، جنگ، ظلم، حسادت، تظاهر، دزدی، قتل، اعدام، دروغ، تهمت، غیبت، روان پریشی، افسردگی، خیانت، تنفر، فقر، حرص، گرسنگی، بی پناهی، تنهایی، فساد، نادانی، نگرانی، ناتوانی، نیازمندی...

همه اش می ارزد،

فقط به امکان وجود یک منظره مزرعه ی گندم،
در باد

Wednesday, December 2, 2009

محمود الاسلام

عزمم را جمع کردم که بنشینم پای صحبت های محمود...

"اینی که می گفتن ما می خوایم بمب اتم بسازیم اساسا خیلی بی منطق و مسخره ست!"
"چون ما خودمون اعلام کرده بودیم که نمی خوایم بمب بسازیم... بعله"
"ما که مثل اونا نیستیم که! ما همه چی مون روئه!"

تی-وی رو خاموش کردم...

"انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل كرديم و بطور قطع نگهدار آنيم"

الحق که رئیس جمهور لایقی داریم...

"و در سخنان محمود، نشانه هایی است، فقط برای آنانی که لا اقل یک لپه درک و شعور دارند..."

بعله