Friday, June 7, 2013

بیل

Shovel_00.jpg8cf4cddf-ff0d-4cf8-9bde-acab54fcceccLarge

The English version of this blog, “the shovel”, can be accessed through here.

یکی بود یکی نبود

یه روزگاری بود، که توش یه سری مردم، سر راهشون به نمی دونم کجا، یه چاه گنده دیدن. چون چاهه خییلی بزرگ بود و تقریبا اندازه ی همه ی   دنیاشون بود، بعد اینکه یکم صبر کردن ببینن فَرَجی می شه یا نه، شروع کردن از رو ناچاری مشت مشت خاک ریختن تو چاه تا بلکه پر بشه..

چن وقت گذشت و دیگه ناله ی مردم از خستگی داشت درمیومد تا اینکه  یه سری دیگه اومدن و کلی بیل دادن دست این مردم. مردم هم که ذوق مرگ شده بودن،شروع کردن به بی وقفه پر کردن چاه

چند روز بعد که از خواب بیدار شدن، دیدن کلی بیل مکانیکی خارت خارت اومد و شروع کرد به کندن بیشتر چاه!!! بعد رفتن بیل مکانیکی ها، چاه شیش برابر قبلش شده بود

مردم مونده بودن و تن های خسته، اعصاب داغون و بیل های زهوار در رفته

ولی امیدشون رو از دست ندادن و با همون بیل های داغون شروع کردن به پر کردن.

یک سال طول کشید تا فهمیدن که دیگه با اون بیل ها نمی شه چاه شیش برابر شده رو پر کرد و بیل ها رو به نشونه ی اعتراض شکستن و انداختن دور.

یک سال از فهمیدن قضیه ی بالا شاکی بودن و یک سال دیگه هم داشتن غُرِش رو می زدن

بعد سه سال که دیگه حرفی برای زدن نمونده بود از روی بیچارگی شروع کردن به مشت مشت خاک ریختن توی چاله. با اینکه می دونستن کاری از پیش نمی برن، ولی خوب، همونطور که نشستن، یه خاکی هم به اندازه ی مشتشون می ریختن تو چاه. بهتر از هیچیه که، نه؟

یک سال دیگه هم گذشت تا اینکه سر و کله ی یه سری پیدا شد، در حالی که یه سری بیل جدید و تر تمیز همراهشون بود

پایان

The shovel


Shovel_00.jpg8cf4cddf-ff0d-4cf8-9bde-acab54fcceccLarge

Once upon a time,
there were some folk, came across a large pit in the ground on their way to somewhere, and since it couldn’t be circumvent, they began to put dirt into the pit; it will be covered someday, hopefully.
It wasn’t long after that when, naturally, they were exhausted, annoyed and whiney. Until some people came with shovels in their hands. Our excited folk, couldn’t be happier and began filling the pit relentlessly and happily.
Just a few days later, they woke up to witness fleets of mechanical shovels, digging the pit, even deeper, and when they left, it was sixty times bigger and deeper, unbelievably.
There just remained our folk, their worn out bodies, their crooked souls, and of course, dead beat shovels, which some, , put to work to fill the pit again, positively desolate or too optimistically.
It took them one year for the dissatisfaction to replace any remaining hopes of refilling the now sixty times bigger pit, which instantly was overtaken by annoyance, making them breaking their useless shovels angrily.
it took one more year for their tempers to be soothed and another one for their moans to be ceased, eventually.
With this situation, one would normally be willing to do anything, even starting to pour dirt into a pit, fistful after another. Even though they believed, in their hearts, they wouldn’t make it, simply because they couldn’t. But, on the other hand, it’s better than nothing. Isn’t it? Honestly? Seriously?
Another year went by slowly and nothing changed much particularly, till some people came by, finally, after four solid years, with some brand new shovels in their hands, quite familiarly…
The End

Sunday, June 2, 2013

کاملا احساسی، درباره ی ما و چیزی که فکر می کنیم زندگی اش می کنیم

379646_527949300573815_303148931_n
عکس ها و  ویدئو های ترکیه رو می بینم و یاد داستان های بعد انتخابات هشتاد و هشت تو ایران میفتم. می شه کسی اون موقع تو خیابون بوده باشه و این روزها یادش نیفته؟ می شه کسی توی خیابون بوده باشه و باور نداشته باشه که با دیدن هزارها نفر از “مردم” اطرافش از مهیب ترین، شدید  ترین و غریب ترین احساسات زندگیش پُر نشده باشه؟
عکسی رو می بینم که یه خیابون دراز داره، و از یه جایی به بعد، تا جایی که دیده می شه “مردم” جمع شدن: کلمه ای که بیشتر از هر چیزی تو ادبیات سیاسی همه جای دنیا ازش استفاده و سو استفاده می شه و کمتر به مفهومی که داره فکر می شه. جلوی مردم، یه سری پلیس با گارد و لوازم و کس شر های آشنا صف بستن. کسی هست که توی خیابون بوده باشه و از دیدن این پلیس ها منزجر نشه؟ کسی هست که از چیز دیگه ای بیشتر از گاردی ها و بسیجی های سرکوب کننده ی “مردم” توی زندگیش متنفر بوده باشه؟
همین الان که تو جای گرم و نرم و راحت نشستیم، یکم جرات داشته باشیم و فکر کنیم، توی همین دو سه سال گذشته که داستان خیابون های ما و “مردم” ما جمع شد، کمرنگ شد و این اواخر هم کم مونده بود به داستان یک “آیت الله” ختم بشه، چقدر برای اون  قوی ترین احساساتی که درگیرش شدیم مستقلا، شخصا یا جمعی وقت و انرژی گذاشتیم؟ یا چیزی که تو کف خیابون دنبالش بودیم رو پیدا کردیم و واسه ی همین راحت نشستیم سر جاهامون؟
زندگی ای که از ما گرفته شده همینه دوستان من: نداشتن وقت برای صرف کردن روی شورانگیز ترین احساسات و عمیق ترین تنفر هایی که تا بحال بصورت همزمان، و در ابعاد چندین هزار نفری تجربه کردیم.
وقتی که شد صرف استارباکس طبقه متوسط گونه، آه و ناله های آبرومندانه مآبانه و  دنبال کردن و خندیدن و ارضا شدن از سیرک های به شدت بد کوریوگرافی شده ی حکومت محورانه.



همین
Untitled

Monday, February 25, 2013

Class of the Doomed

History will neither praise nor discredit us and our rememberable past and foreseeable future generations as middle class citizens, the majority of the dominant population.

We were, are, and for a considerable quantity of decades, will be regarded as the idlest of our kind in the history, who PRODUCED nothing, THOUGHT of nothing, and CREATED no aesthetic output.

We who went after a misunderstood settlement (MONEY) and achieved an absolute nothing.

This generation of generations which will not be remembered for this particular nothing and for history can not retell the story of the blank, we simply will not be remembered at all…

Monday, August 27, 2012

Roots of All Evil!

See No Evil." Painting by Morwenna Morrison

How far can you go blaming the people? hating them?

Isn’t there always a being, making men blamable?

Isn’t it more pacifying to deal with the real problem rather than the things it spoils?

See No Evil." Painting by Morwenna Morriso”

Tuesday, April 3, 2012

J.M.H

2294991466_416638c786_o

I don’t believe in god, but if he exists, he is a left handed, black guitarist…

Thursday, February 23, 2012

The Individual

Do not copy…

False Mirror-1928

Invent your own reality…

Wednesday, February 15, 2012

and the meaning of life

Question_Mark

این که چرایی بعضی مسائل به چیستی اون پیشی می گیره قضیه ی جالب و شاید خنده داریه. هنوز دنیایی نداریم که بتونه به چرا ها جواب های قانع کننده بده، ولی به چیستی ها، چرا.

شاید هم راه رو از اول اشتباه اومدیم و چیستی ها هم پاسخ به درد بخوری ارائه نمی کنند و صرفا مقدمه ای هستند برای چراها. و خود این چراها شاید مقدمه ای برای چیز دیگه ای.

به هر حال،

اونچه که مسلمه، و احتمالا اگه سقراط هم زنده بود بهش اذعان داشت، اینه که باید شاشید توش، اونقدر چیستی وجود داره که به چیز دیگه ای نپردازیم.

برای مثال، سَر چیه؟ کجاست؟ با کله چه فرقی داره؟ اگه من انگشت اشاره ی دست راستم رو دو سانتیمتر پایین گیجگاهم بگیرم و فشار بدم، آیا دارم به سرم فشار میارم؟ یا به کله م؟ یا هر دو؟ یا هیچکدوم؟

Serious Business

revolution

it’s everywhere. It surrounds us in the most subtle and evil way. Yet we seldom see it. And interestingly when we do, it’s usually a sympathetic reflection of our insecurities through an innocent child, selling shit and stuff behind the traffic light jam.

But you should believe me. it’s every-fucking-where.. it’s in the shop you buy your cloths of. It’s in the coffee you drink. It’s in your job, your educational life. It’s in the shit you get wasted by. Even your routine conversations. It’s in your whole world.

And believe me, it is always as painful as watching a 4 year old, selling shit and stuff behind the traffic light jams in the cold winters day, trying to get warmer by putting his tiny hands and feet in the exhaust pipe of a bus.

and surprisingly, there is no fucking way inside it to get rid of it. or change it. or even fight it or damage it.

and the most important part is, you just have to be a revolutionary or you are a pathetic piece of trash, being a part of it.

Tuesday, February 14, 2012

life

the-fountain-2500-onlytree

And the things that keep us apart,
Keep me alive.
And the things that keep me alive,
Keep me alone.
This is the thing… (Fin Greenall)

so,

dream a little… (Babak)

Wednesday, February 8, 2012

Religion

220px-Religious_syms.svg

: an elitist machine which insures that people remain passive and suppliant in this life for the sake of the so called ‘next’ life… (OvertDictionary)

1132259166_esfist-one

Wednesday, February 1, 2012

happiness…

anticipation

Happiness: it is a false material idea, sold to us in order to keep us in a constant state of anticipation… (OvertDictionary)

Saturday, October 15, 2011

:-| (absurd)

sisyphus-sign

…

and I am soaked in all the filthy consequences this fascist totalitarian system has caused.

We all are.

The grot is smeared all over of our faces, bodies.

So, my dears, do not ask me whether I actually believe in what I say or not.

That’s absurd…

Sunday, August 21, 2011

دویست و بیست سال


دویست و بیست سال بعد از شروع موومان دموکراسی خواهی و ضد دیکتاتوری اروپا، خاورمیانه هم به پا خاست و وارد گود شد. جدا از اینکه باید نشست و دید چندین سال بعد از خیزش خاورمیانه خواهد بود که ملت ایران به مقابله ی جدی با حکومت مستهجن اسلامی خواهند پرداخت، باید نشست و دید که خاورمیانه دوران پسا انقلاب خود را چگونه سپری خواهد کرد.

ژاکوبین ها و ناپلئون ها و استالین ها در خاورمیانه؟ یا ترجمان جدیدی از آزادی که دست و پای بسته و حال پریشان دموکراسی، به عنوان انعکاس کاپیتالیستی تحمیل شده ای از آزادی را رها خواهد ساخت؟

دویست و بیست سال پس از این، در این باره خواهند نوشت

Saturday, June 25, 2011

M.A.N.F.E.S.T.O

3054142-red-and-black-flag-symbol-of-the-anarcho-syndicalist-and-anarcho-communist-movements-black-is-the-tr

هنوز برخی سرزمین ها مهد مردم و ملت اند، اما جز دولتها هیچ نداشته ایم و از کجا دانید که دولتها چیستند؟

پس بشنوید تا درباره ی مرگ ملتها با شما سخن بگویم. دولت سردترین موجود از میان هیولاهای سرد بدترکیب است. چون می گوید: “منِ دولت، همان ملت هستم”. با متانت دروغ می گوید.

هرگز گفته هایش را راست نینگارید. ملت را فقط نوآفرینانی شکل داده اند که بذر ایمان و عشق را پراکندند و والاترین خدمت را به زندگی کردند. ولی آنان که برای انبوه انسانها دام می گسترانند، کسانی اند که بنیادش را بر می افکنند تا بر ویرانه اش دولت بنا نهند و تیغی کُشنده برفراز ملت بیاویزند و صدا آز فرارویش نهند.

هرجا نشانی از ملت است، دولت معنایی ندارد. بلکه ملت با دیده ی نفرت به آن می نگرد، همچنانکه از چشمان افسونگر نفرت دارد. ان را نادره ای ویرانگرِ ناهنجار و حقوق می داند. چرا که هر ملتی درباره ی نیک و بد، سخن خاص خود را دارد. همسایه اش نیز زبانی را که برای خودش پدید اورده و در هنجارها و قوانین او محصور است، در نمی یابد. در عین حال، دولت در همه ی تعبیرهای خود از خیر و شر دروغ می گوید. هرچه می گوید دروغ است و هرچه دارد حاصل دزدی و اختلاس.

هرچه دارد دروغین و ساختگی است. با دندان هایی می گزد که از آنِ او نیست و درونش سخت ساختگی و دروغین است. شعارش سخن مبهم و مشوّش درباره ی نیک و بد است و با آن روی به سوی فنا دارد و دعوتی آشکار است برای واعظان مرگ. کسانی که به دنیا می آیند، بیشمارند و دولت تنها برای خدمت به کسانی است که در عرصه ی زندگی طفیلی اند. بنگر که انبوه طفیلیان را چگونه می فریبد…

آنان را در دل خود جای می دهد و در اغوش می کشد و غرق بوسه شان می کند. بشنوید که چگونه پرخروش می گوید:

“بر زمین، بزرگتر از من کسی نیست و من دست نظامبخش الوهیّتم. وقتی چنین فریاد می زند همرهان همه زانو می زنند و نقش زمین می شوند و در میان زانوزدگان چز درازگوشان و کوته بینان بسیارند”.

این دروغ ها، راست انگارانِ بسیاری برای خود می یابند. دردا که شما نیز، ای برخورداران از جانهایی بزرگ، در میان آنها هستید. زیرا دولت نیک می داند که باید دلهای سرشار از مکارم آرزومند بخشش را خُرد کند. او حتی در دلهای شما که بر الوهیّت دیرین چیره شده اید رخنه می کند. می داند که از نبرد خسته اید و منِ خسته ی شما را برای پرستش بت تازه به خدمت می گیرد.

بُتی است که آرزو دارد قهرمانان و بزرگواران پیرامونش را بگیرند. او هیولایی سرد است که می خواهد در پرتو خورشید وجدانهای پاک و رخشان خود را گرم کند.

اگر برایش سجده برید همه چیز را به شما می دهد. این بت جدید خریدار برق فضیلت های شما و عزت و کرامتی است که از دیدگانتان پیداست. او به شما نیاز دارد تا انبوه بسیاری از طفیل های زندگی را جذب خود کند. آن برج دوزخی که آنجاست. و اسبان تیزتک مرگ نیز آنجا هستند که می خواهند به شمار خوش شوکتی خدایی به نمایش بگذارند.

آری. مرگی ساخته اند تا همگان را از ساقه بدروند و همگان به خود بالند که ان زندگی است و واعظان مرگ این کار را بهترین خدمت به مبادی خود می دانند. جایی که همه ی زهر ها را می نوشند و هر انسانی، نیکوکار یا بدکار، خود را فنا می کند و در آنجا دولت برقرار می شود چرا که در همه جا حکمفرماست و خودکشی تدریجی را در آنجا زندگی می نامد.

به آن طفیلیان بنگرید. آن ساخته های مخترعان، گنجینه های فرزانگان را می دزدند و نام این دزدی را تمدن می نهند. اما همه چیز در سایه ی قدرتُ آنان رنج و بلا می شود.

به آن زفیلیان بنگرید. جز بیماری و رنج هیچ نداردند. زردابه ی تلخ خود را بالا می اوردند و خود را روزنامه نگار می خوانند. همدیگر را می گزند و می بلعند. اما گواریدن همین فروبلعیده ها نیز بر آنان بس دشوار است.

به این طفیلیان بنگرید. داردند ثروت می اندوزند و هرچه گنجینه هاشان افزونتر می شود به همان میزان فقیرتر می شوند. تشنه ی قدرت اند و  در تلاشند که نخستین اهرمش-انبوه ثروت- را در دست گیرند و آنان طفیلیانی ناتوانند.

به انان بنگرید. به آن بوزینگان که چه چابک از سر و کول همدیگر بالا می روند و بر پرتگاه غلطیده و در گل و لای با هم در ستیزند. هریک از آنان می خواهند که به تخت نزدیکتر شود و از عشق تاج و تخت دیوانه اند. گویی در نگاهشان هیچ سعادتی جز در کنار تاج و تجت میسر نیست. گاهی ترشحات لجن به تخت نیز می رسد، چنانکه خود نیز در گل و لای فرو می روند. همه ی آنان در نگاه من دیوانه اند. بوزینگانی که در جنب و جوشند و هیچ بوی خوشی از آنان برنمی آید و به رسم هیولای سردشان بالا می آورند و ناپسندترین و گندترین بوی ها از آن توتم پرستان بر می آید.

برادران! خواهران! آیا رواست بوی گندی که از آرزوهای چنین مردم  بدترکیبی برمی آید شما را خفه سازد؟ پنجره ها را بشکنید و آزاد و رها از آن بیرون جهید.

از این بوهای گند خفه کننده بگریزید و از پرستش بتان دوری کنید، چرا که آیین کسانی است که در عرصه ی زندگی طفیلیند. از این بوهای گند بگریزید و از این قربانیهای بشری روی بگردانید.

هنور مجالی هست که جانهای بزرگ در فضای آن برای رسیدن به زندگی آزاد تلاش کنند و هنوز در زمین جای هایی هست که گوشه گیران بتوانند تنها و با جُفت خویش در آن پناه گیرند. جای هایی که در آنجا نسیم دریا آرام می وزد و در زندگی آزاد هنوز برای جانهای بزرگ گشوده است.

خوشا به خال کوچک بینوایان…

صحنه ی انسان اصیل در عرصه ی زندگی، خط پایان دولت هاست و آنجاست که سرود نیاز با نغمه هایی آزاد از هر قید و بند فراز می آید…

Thursday, November 18, 2010

چرا تی-وی شو ها مفت نمی ارزند، و یا زنده باد ساوث پارک


تی-وی-شو ها، یا همان سریال خودمان، امروزه، در زمره ی معروف ترین و به ظاهر خنک (کول) ترین مباحثی هستند که در میان جمع دوستان با متوسط سطح تحصیلات دانشگاهی و بالاتر در جریانند و با توجه به مشاهدات نویسنده، روز به روز بر حجم، تنوع و محبوبیت این مقوله های به ظاهر تصویری در میان جوانان مرز پرگهر افزوده می شود. نویسنده به عنوان یک ستاینده ی تصویر، از عنفوان فراگیر شدن (و نشدن) مقوله ی تی-وی-شو به ترتیب دست به عدم توجه، توجه و تنفر، تقبیح و وادادگی ناشی از یک در میلیون بودن زدم و اکنون به مرحله ی تنویر رسیده ام. از مصادیق این تنویر نیز مطلب حاضر است که تقدیم می گردد.
در ابتدا لازم می دانم نکته ای را من باب واژه ی "سرگرمی" خاطرنشان سازم و آن اینکه در جهان امروز معنای این واژه از مفهومی که تا لا اقل قبل از صنعت چاپ و یوهانس گوتنبرگ فقید داشته بسیار تغییر کرده. در حال حاضر، سرگرمی، به مفهوم واژه، تنها حاوی المان رفع خستگی و تغییر تمرکز از جریان زندگی روزمره، بطور صرف، نیست. بلکه حجم انبوه اطلاعات در دست شرایط این را فراهم ساخته تا به انتخاب از گزینه های بیشمار (و واقعا بیشمار) به سرگرمی مطلوب بپردازیم که ناچار به دو گروه عمده برخورد می کنیم: سرگرمی های صرف، به مفهوم رفع خستگی و شروع مجدد، و سرگرمی های حاوی اطلاعات و داده که بالطبع فراغت ذهنی کمتری به همراه دارند. روی صحبت این نوشته با افرادی ست که سرگرمی از نوع دوم را انتخاب، یا لا اقل ترجیح می دهند و در باره ی علل نپرداختن به سرگرمی نوع اول نویسنده اصولا و اساسا توضیحی نمی خواهد ارائه دهد.

در یک منظر، بنا بر ماهیت این گونه شو ها و این واقعیت که طی بازه ی زمانی مشخصی (سیزن/فصل) تعداد قابل توجهی اپیزود/قسمت به نمایش در می آید، قابل قبول است که ویژگی برجسته ی این شو ها کاراکتر ها و نه استوری-لاین باشند. چنانکه مجموعه هایی با محوریت تِم/زمینه نتوانستند در نهایت از پس مخاطبان به نحو احسن بر بیایند (مانند مجموعه ی لاست/ که گرچه احتمالا به هدف نهایی که فروش مجموعه و کسب درآمد است رسیده اند) و همین واقعیت، خلق، پرداخت و نمایش کاراکترهایی جذاب را ایجاب می کند. چنانچه با دقت در وضعیت فعلی این شو ها نیز به تاکید خالقان مجموعه ها بر پرداخت بیشتر کاراکتر ها و اجتناب از خلق موقعیت (که بالطبع بر اثر اشباع شدن مخاطبان در سینما ها از این مقوله بسیار دشوار می نماید) می پردازند. معرفی شخصیت ها در اپیزود های اولیه ی مجموعه ضامن ترغیب مخاطب به دنبال کردن آن و در نتیجه تداوم نمایش است و همین امر باعث معرفی شخصیت های بامزه، قوی، گیک و غیره در ابتدا و تلاش به بخشیدن عمق و بعد به آنها در ادامه می شود که طبیعتا به نقطه ای منتهی می شود که کاراکتر، بنا بر خاصیت انسان بودنش، ظرفیت بیشتری ندارد و در صورت قدم فرا نهادن به باورناپذیری شخصیتی دچار می شویم که مسلما خواسته ی هیچ طرف، خالف و بیننده نیست، و این لحظه ای ست که فاکتور تکرار ظاهر می شود. تکراری که در پشت پرده ای از دیالوگ های با مضامین تکراری و تنها متفاوت در کانتکست، تلاشی مذبوحانه در جهت کماکان راضی نگه داشتن مخاطب دارند. تکراری که نه تنها بیهوده، بلکه سمی که درست به مثابه ی سریال های به ظاهر کمدی دهه هفتاد مرز پرگهر (به سردمداری مهران مدیری) تنها با استفاده از تکرار لغات (تکیه کلام) سعی در سرگرم کردن مردم بینوای سرگرم نشده ی ممکلت را داشت. و موفق هم بود. و اتفاقا، موفق هم هست. نمومه ی معروف کنونی، مجموعه ی بیگ بنگ تئوری است که بعد از هفت یا هشت قسمت اولیه صرفا به تکرار خود می پردازد و بدون هیچ، و هیچ گونه خلاقیتی در معرفی ابعاد شخصیتی جدید به کاراکتر ها و یا خلق موقعیت، صرفا از کانتکستی علمی یا کمیک بوکی به کانتکست دیگر می رود، تا حدی که سردرد و تهوع به ارمغان می آورد.

صداهای خنده و دست زدن... اوه خدای من... بله، همین صداهای خنده و دست زدن که مستقیما شعور و قوه ی تشخیص مخاطب را نشانه رفته اند... چطور می توان نشست و مجموعه ای را تماشا کرد که به تو می گوید کی و کجا باید خندید؟ خدای من! البته ترفند بسیار خوبی ست برای وادار کردن بیننده به خندیدن در برابر یک سری جوک های بسیار غیر خنده دار و تکراری. باور بفرمایید. چرا باید همه ی مردم دنیا نقطه ی تحریک یکسانی در برابر خندیدن داشته باشند؟ اوه، خدای من...

نکته ای که باید اینجا بدان اشاره کنم این است که در واقع این تی-وی شو ها نیستند که اغلب و اکثر قریب به اتفاق مزخرف هستند. بلکه خود ما و زندگی ماست که در منجلاب تنبلی و بیکاری و علافی و جوگیری های سیستماتیک چنان ذوق زیبایی شناسی خود را از دست داده که با چنین مزخرفاتی چنان به وجد می آییم که بودجه ی ساخته شدن ده سیزن دیگر برای تهیه کننده تامین می شود. و مگر کل فلسفه ی تی-وی شو چیزی غیر از پول درآوردن است؟ اگر راست می گویید تولید فلش فوروارد چرا متوقف شد؟

در نهایت باید از یک و تنها مجموعه که با احترام به مخاطب و حفظ خط مشی خلاقانه در طول چهارده سیزن به نمایش درآمده و همزمان به پرداخت بسیار عمیق و چند بعدی کاراکتر ها و داستان سرایی کم نظیر دست زده، بطوریکه می توان نقد های سینمایی بر هر یک از اپیزود های آن نوشت تشکر کنم. مت استون و تری پارکر، ممنون برای ساوث پارک

Monday, October 11, 2010

the Sound and the Fury

خانم کامپسن گفت: "می دانم از من دلخوری چون به اونا مرخصی دادم بروند کلیسا."
جیسن گفت: "بروند کجا؟ مگر آن نمایش هنوز گورش را گم نکرده؟"
خانم کامپسن گفت: "کلیسا. زنگیها امروز مراسم خاصی برای عید پاک دارند. دو هفته پیش به دیلسی قول دادم که بگذارم بروند."
جیسن گفت: "پس بفرما امروزناهار حاضری می خوریم، یا اصلا هیچی نمی خوریم."
خانم کامپسن گفت: "می دانم تقصیر منه. می دانم ملامتم می کنی."
جیسن گفت: "برای چه؟ مگر مسیح را تو محشور کرده ای؟

Thursday, September 2, 2010

خلسه وارانه

از اولش، نه، قبل ترش معلوم بود که شب عجیبی خواهد بود. اصلا از شب قبلش معلوم بود. حتی شاید از روز قبلش. اوه! از یکشنبه، چهار روز پیش، کاملا واضح بود! از اینکه روزی که صبح از خانه ی پدری که نزدیک یک هفته در بینهایت تقریبی آرامش و آسایش در و در خزش مابین تخت خواب و پشت میز کار و صندلی نهار خوری و دستشویی (طبعا) به سر می بردم به خانه ی مجردی پایتخت مستقر برگشتم و به آنجا هم نرفتم؛ و اینکه با حمل خستگی و کوفتگی زانوهایم از سایش و فرسایش هشت ساعته به صندلی تا به آخر خوابیده ی مسافر جلویی و اکتفا به صبحانه ای پنج، شش دقیقه ای، سر ساعت سر درس و مشق و کار و تحصیل و دورخیز به آینده و کمین فرصت ها و ارضای حس رضایت از خود وسعی در انفصال از باور از خود شرمندگی حاضر بودم؛ و حتی شب همان روز و روز بعدش و شبش و روز بعدش و شبش و روز بعدی و ورزش عصرانه و ضیافت شبانه ی تا به صبح انجامیده ی بعدش. همه ی اینها به کنار، برخواستنم از خواب، ساعت نُه صبح خود به تنهایی و به وضوح لبخند شیطنت آمیز یک طرفی ای حواله ام می کرد که شاید معنایش جز این شب عجیب نبود.

از تناقض های در راه برگشتن از خانه ی موسی که به ذهنم حمله ور می شدند، تناقض های رفتاری و پنداری خودم، نمی خواهم چیزی بگویم؛ و حتی از آنچه بعد از ضهر عجیب و غریبش می خوانم نیز؛ اینکه "هایائو میازاکی" چگونه به لپ تاپم منگنه کرده بود، و یا حتی چایی(!) با کیک صبحانه ی پریروزی اسلایس شده بصورت خیلی شیک!

چگونه است که به قصد "تاک تاک" و "ایدن، رینبو، ولث" می روم و ساز دهنی به دست (دهان؟) "یستردی" از "بیتلز" را می نوازم و بلافاصله، در پاسخ به سوال غرق در نوستالژی ای، با نور شمع و با کبد ظاهرا تمیز از الکل، رقص یونانی ام می گیرد و "زوربا دِ گریک" را همراهی می کنم؟

تا اینجا ساعت حوالی دو بعد نیمه شب است. احساس رضایت از آنچه هستم، به انضمام ابتذالی خفه شده از دریافت های لحظه ای خود شیفتگی خارج از نرم بودن بر من مستولی است.

زمان خواب برایم بی مفهوم شده بود. و این از خصوصیات ساعت است، بود. الان داروی خواب می خواهم، می خواستم. خاصیت تی.وی.شو ها هم همین است، بودند. شروع که می شوند، پایانشان اجتناب ناپذیر است، بود. پس چرا به عوض قرص خواب نخورمشان؟ مدت هاست که می خورمشان، می خوردمشان. اعتیادی هم در کار نیست، نبود (ههه!).

و، چگونه است که وقتی خواب عن قریب است دوست قدیمی، خیلی قدیمی، و نه خیلی خیلی قدیمی ات با دوستش که به ظاهر دوست دخترش است و باز به همان ظاهر دوست دختر تازه ای-اَش است و در راستای همان ظواهر در حالت قهر از خانه و پدر و مادر بر دوستم و در طبع آن بر من نازل شده است؟ می آیند، خانه مثل معمولش نامرتب است، نیست؟ کمی سعی در ظاهر سازی اش می کنم، نمی کنم؟ معلوم است که موفقم، نیستم؟ می آیند. دوستم را می بینم، نمی بینم؟ مثل همیشه خوشحال می شوم از دیدنش، نمی شوم؟ مطمئنم نمی داند، می داند؟ ساعت تقریبا سه و نیم است. تا چهار و نیم مشغول می شوم. "تلونیوس مانک" را زنده می کنم. کار های پروژه ام را انگولک می کنم. می خوابند، می خوابند؟ صدای حرف زدنشان می آید، نمی آید؟ کتاب می خوانم، چند ثانیه. دچار همان احوالاتی می شوم که یقین می کنم جز نوشتن چاره ای ندارم و در صورت عدم آن محکوم به نوعی فراموشی در شعور تاریخ هستم، نیستم؟ پس می نویسم از شبی که هنوز هم خیلی عجیب و غریب است... بود

Sunday, August 1, 2010

من، آقایان دزد و مرگ گَس

دیروز در پی سریال طولانی دزدی های شده و در حال انجام و در دست بررسی برای انجام از من، کیف ورزشی ام که شامل تقریبا تمام وسایل ورزشی ام نیز بود، به همراه ادکلنی که بویش را خیلی دوست داشتم از توی ماشینم که روبه روی در دانشگاه پارک بود و در روز روشن دزدیده شد.
ناراحت؟ طبعا، و خشمگین نیز شدم. اگر در آن لحظه (و تا چند ساعت بعدش) دزد به دستم می افتاد انگشتانم را درون چشمهایش فرو می کردم و پیاپی به بیضه هایش لگد می زدم.
ولی نصف روز بعد، الان، خوشحالم. خوشحال از اینکه دلبستگی هایم، آن فقره موضوعات جذابی که برایم اتفاق می افتند و من با عطش و ولع خاصی سعی در قرار گرفتن در مسیرشان دارم و اغلب موفق نیز هستم (و یا این معدود توفیقات را چنان کش می دهم تا همه ی ابعادم را در برگیرند و تخیل از توفیق غالب، ولو سطحی، بر درک واقعی از پیرامونم چیره گردند) در تیر رس دزد های خیابانی و غیر خیابانی نیستند.
شاید با همین تفاسیر زیاد بیراه نگوییم اگر بزرگ ترین دزدها را مرگ قلمداد کنیم، دزدی که همهه ی هستی هستی را به یکباره می رباید. ولی بعد از اینکه دیگر هیچ نیستیم، نداشتن همه، چه اندوهی می تواند واردمان کند؟
لبخند خوبی می زنم

Sunday, July 11, 2010

درد

او: خسته شدم بابک. خسته ام از این وضع. کار می خواهم. پول می خواهم. پول می خواهم...
من: پول برای چه؟
او: پول برای همه چی. برای اینکه بیست و شش ساله شده ام و هیچ چیزی در زندگی ندارم.
من: چه می خواهی داشته باشی؟
او: ماشین، خانه، روزی خواهد رسید که سی ساله خواهم بود، و دیگر دختری به یر ماشینم متوجه چیز دیگری از من نمی شود.
من: به نظر من اگر من به ایده آل هایم پایبند نباشم، هیچ کس دیگر هم نخواهد بود.
او: چطور؟
من: که شخصیت من در ماشین من خلاصه نمی شود و نخواهد شد.
او: حرفهایت زیبا هستند، ولی عملی نیستند.
من: شاید... لا اقل من دو سال از دو کوچکترم و دو سال وقت دارم روی ایده آل هایم بایستم
من (با خودم): و شاید من می فهمم و تو نمی فهمی. و شاید تو می فهمی و من نمی فهمم. و حتی شاید هیچکداممان نمی فهمیم. دغدغه ای که ماشین را برای تو واجب می سازد همان است که آن را برای من ناواجب. پس هر دو به یک درد مشترکیم دوست من. و آن درد مشترک فرهنگمان است.
رها شدن از آن کار یک روز و دو روز و من و تو نیست دوست من