Wednesday, February 15, 2012

Serious Business

revolution

it’s everywhere. It surrounds us in the most subtle and evil way. Yet we seldom see it. And interestingly when we do, it’s usually a sympathetic reflection of our insecurities through an innocent child, selling shit and stuff behind the traffic light jam.

But you should believe me. it’s every-fucking-where.. it’s in the shop you buy your cloths of. It’s in the coffee you drink. It’s in your job, your educational life. It’s in the shit you get wasted by. Even your routine conversations. It’s in your whole world.

And believe me, it is always as painful as watching a 4 year old, selling shit and stuff behind the traffic light jams in the cold winters day, trying to get warmer by putting his tiny hands and feet in the exhaust pipe of a bus.

and surprisingly, there is no fucking way inside it to get rid of it. or change it. or even fight it or damage it.

and the most important part is, you just have to be a revolutionary or you are a pathetic piece of trash, being a part of it.

Tuesday, February 14, 2012

life

the-fountain-2500-onlytree

And the things that keep us apart,
Keep me alive.
And the things that keep me alive,
Keep me alone.
This is the thing… (Fin Greenall)

so,

dream a little… (Babak)

Wednesday, February 8, 2012

Religion

220px-Religious_syms.svg

: an elitist machine which insures that people remain passive and suppliant in this life for the sake of the so called ‘next’ life… (OvertDictionary)

1132259166_esfist-one

Wednesday, February 1, 2012

happiness…

anticipation

Happiness: it is a false material idea, sold to us in order to keep us in a constant state of anticipation… (OvertDictionary)

Saturday, October 15, 2011

:-| (absurd)

sisyphus-sign

…

and I am soaked in all the filthy consequences this fascist totalitarian system has caused.

We all are.

The grot is smeared all over of our faces, bodies.

So, my dears, do not ask me whether I actually believe in what I say or not.

That’s absurd…

Sunday, August 21, 2011

دویست و بیست سال


دویست و بیست سال بعد از شروع موومان دموکراسی خواهی و ضد دیکتاتوری اروپا، خاورمیانه هم به پا خاست و وارد گود شد. جدا از اینکه باید نشست و دید چندین سال بعد از خیزش خاورمیانه خواهد بود که ملت ایران به مقابله ی جدی با حکومت مستهجن اسلامی خواهند پرداخت، باید نشست و دید که خاورمیانه دوران پسا انقلاب خود را چگونه سپری خواهد کرد.

ژاکوبین ها و ناپلئون ها و استالین ها در خاورمیانه؟ یا ترجمان جدیدی از آزادی که دست و پای بسته و حال پریشان دموکراسی، به عنوان انعکاس کاپیتالیستی تحمیل شده ای از آزادی را رها خواهد ساخت؟

دویست و بیست سال پس از این، در این باره خواهند نوشت

Saturday, June 25, 2011

M.A.N.F.E.S.T.O

3054142-red-and-black-flag-symbol-of-the-anarcho-syndicalist-and-anarcho-communist-movements-black-is-the-tr

هنوز برخی سرزمین ها مهد مردم و ملت اند، اما جز دولتها هیچ نداشته ایم و از کجا دانید که دولتها چیستند؟

پس بشنوید تا درباره ی مرگ ملتها با شما سخن بگویم. دولت سردترین موجود از میان هیولاهای سرد بدترکیب است. چون می گوید: “منِ دولت، همان ملت هستم”. با متانت دروغ می گوید.

هرگز گفته هایش را راست نینگارید. ملت را فقط نوآفرینانی شکل داده اند که بذر ایمان و عشق را پراکندند و والاترین خدمت را به زندگی کردند. ولی آنان که برای انبوه انسانها دام می گسترانند، کسانی اند که بنیادش را بر می افکنند تا بر ویرانه اش دولت بنا نهند و تیغی کُشنده برفراز ملت بیاویزند و صدا آز فرارویش نهند.

هرجا نشانی از ملت است، دولت معنایی ندارد. بلکه ملت با دیده ی نفرت به آن می نگرد، همچنانکه از چشمان افسونگر نفرت دارد. ان را نادره ای ویرانگرِ ناهنجار و حقوق می داند. چرا که هر ملتی درباره ی نیک و بد، سخن خاص خود را دارد. همسایه اش نیز زبانی را که برای خودش پدید اورده و در هنجارها و قوانین او محصور است، در نمی یابد. در عین حال، دولت در همه ی تعبیرهای خود از خیر و شر دروغ می گوید. هرچه می گوید دروغ است و هرچه دارد حاصل دزدی و اختلاس.

هرچه دارد دروغین و ساختگی است. با دندان هایی می گزد که از آنِ او نیست و درونش سخت ساختگی و دروغین است. شعارش سخن مبهم و مشوّش درباره ی نیک و بد است و با آن روی به سوی فنا دارد و دعوتی آشکار است برای واعظان مرگ. کسانی که به دنیا می آیند، بیشمارند و دولت تنها برای خدمت به کسانی است که در عرصه ی زندگی طفیلی اند. بنگر که انبوه طفیلیان را چگونه می فریبد…

آنان را در دل خود جای می دهد و در اغوش می کشد و غرق بوسه شان می کند. بشنوید که چگونه پرخروش می گوید:

“بر زمین، بزرگتر از من کسی نیست و من دست نظامبخش الوهیّتم. وقتی چنین فریاد می زند همرهان همه زانو می زنند و نقش زمین می شوند و در میان زانوزدگان چز درازگوشان و کوته بینان بسیارند”.

این دروغ ها، راست انگارانِ بسیاری برای خود می یابند. دردا که شما نیز، ای برخورداران از جانهایی بزرگ، در میان آنها هستید. زیرا دولت نیک می داند که باید دلهای سرشار از مکارم آرزومند بخشش را خُرد کند. او حتی در دلهای شما که بر الوهیّت دیرین چیره شده اید رخنه می کند. می داند که از نبرد خسته اید و منِ خسته ی شما را برای پرستش بت تازه به خدمت می گیرد.

بُتی است که آرزو دارد قهرمانان و بزرگواران پیرامونش را بگیرند. او هیولایی سرد است که می خواهد در پرتو خورشید وجدانهای پاک و رخشان خود را گرم کند.

اگر برایش سجده برید همه چیز را به شما می دهد. این بت جدید خریدار برق فضیلت های شما و عزت و کرامتی است که از دیدگانتان پیداست. او به شما نیاز دارد تا انبوه بسیاری از طفیل های زندگی را جذب خود کند. آن برج دوزخی که آنجاست. و اسبان تیزتک مرگ نیز آنجا هستند که می خواهند به شمار خوش شوکتی خدایی به نمایش بگذارند.

آری. مرگی ساخته اند تا همگان را از ساقه بدروند و همگان به خود بالند که ان زندگی است و واعظان مرگ این کار را بهترین خدمت به مبادی خود می دانند. جایی که همه ی زهر ها را می نوشند و هر انسانی، نیکوکار یا بدکار، خود را فنا می کند و در آنجا دولت برقرار می شود چرا که در همه جا حکمفرماست و خودکشی تدریجی را در آنجا زندگی می نامد.

به آن طفیلیان بنگرید. آن ساخته های مخترعان، گنجینه های فرزانگان را می دزدند و نام این دزدی را تمدن می نهند. اما همه چیز در سایه ی قدرتُ آنان رنج و بلا می شود.

به آن زفیلیان بنگرید. جز بیماری و رنج هیچ نداردند. زردابه ی تلخ خود را بالا می اوردند و خود را روزنامه نگار می خوانند. همدیگر را می گزند و می بلعند. اما گواریدن همین فروبلعیده ها نیز بر آنان بس دشوار است.

به این طفیلیان بنگرید. داردند ثروت می اندوزند و هرچه گنجینه هاشان افزونتر می شود به همان میزان فقیرتر می شوند. تشنه ی قدرت اند و  در تلاشند که نخستین اهرمش-انبوه ثروت- را در دست گیرند و آنان طفیلیانی ناتوانند.

به انان بنگرید. به آن بوزینگان که چه چابک از سر و کول همدیگر بالا می روند و بر پرتگاه غلطیده و در گل و لای با هم در ستیزند. هریک از آنان می خواهند که به تخت نزدیکتر شود و از عشق تاج و تخت دیوانه اند. گویی در نگاهشان هیچ سعادتی جز در کنار تاج و تجت میسر نیست. گاهی ترشحات لجن به تخت نیز می رسد، چنانکه خود نیز در گل و لای فرو می روند. همه ی آنان در نگاه من دیوانه اند. بوزینگانی که در جنب و جوشند و هیچ بوی خوشی از آنان برنمی آید و به رسم هیولای سردشان بالا می آورند و ناپسندترین و گندترین بوی ها از آن توتم پرستان بر می آید.

برادران! خواهران! آیا رواست بوی گندی که از آرزوهای چنین مردم  بدترکیبی برمی آید شما را خفه سازد؟ پنجره ها را بشکنید و آزاد و رها از آن بیرون جهید.

از این بوهای گند خفه کننده بگریزید و از پرستش بتان دوری کنید، چرا که آیین کسانی است که در عرصه ی زندگی طفیلیند. از این بوهای گند بگریزید و از این قربانیهای بشری روی بگردانید.

هنور مجالی هست که جانهای بزرگ در فضای آن برای رسیدن به زندگی آزاد تلاش کنند و هنوز در زمین جای هایی هست که گوشه گیران بتوانند تنها و با جُفت خویش در آن پناه گیرند. جای هایی که در آنجا نسیم دریا آرام می وزد و در زندگی آزاد هنوز برای جانهای بزرگ گشوده است.

خوشا به خال کوچک بینوایان…

صحنه ی انسان اصیل در عرصه ی زندگی، خط پایان دولت هاست و آنجاست که سرود نیاز با نغمه هایی آزاد از هر قید و بند فراز می آید…