Thursday, March 11, 2010

چهل و چهار ثانیه

چراغ قرمز شد و من اولین ماشینی بودم که پشتش می ایستاد.
ترمز کردم، کلاچ، دنده تو خلاص، و آخر سر ترمز دستی تا آخر.
از صدای کشیدن ترمز دستی خوشم میاد، فکر کنم.
تا چند لحظه قبلش داشتم به این فکر می کردم که چه احساس خوبی دارم.
مرد آکاردئون زن سر سه راه، مثل اکثر مواقع اومد که کارش رو شروه کنه.
مرد ریشوی قد متوسط و حدودا چهل ساله، با چشمهای درشت و مو های پر پشت و تیره که به نظر مذهبی میاد، ولی از اون دست آدمها که صرفا به خاطر اینکه مذهبی هستند، مذهبی هستن و جور دیگه ای بلد نیستن باشن و اصلا نمی دونن که جور دیگه ای می شه بود.
شاید کافر می شه بود که البته اون هم نمی شه بود، پس مذهبی هستند.
سریع دستم رو دراز کردم و کیف پولم رو از رو دشبورد برداشتم و یه پونصد تومنی هم از توش.
دستم رو از پنجره ی شاگرد بیرون دادم و مرد آرکِید-موزیسین متوجه َم شد.
یه نگاه به بالا انداخت و لبش، خیلی ظریف و نامحسوس، جنبید و اومد طرف من.
پول رو گرفت و یه چیزی هم گفت که به نظر مهربونانه میومد و من بخاطر صدای بلند موزیک توی ماشین نفهمیدم.
سرم رو تکون دادم و رفت. به جلو و قرمزی چراغ قرمز نگاه کردم.
چراغ سبز شد.
کلاچ رو گرفتم و دنده رو تو یک گذاشتم و راهنمای چپ رو زدم و دکمه ی ترمز دستی رو فشار دادم و یکم آوردمش بالا تا آزاد بشه و آوردمش پیین و حرکت کردم.
تا برسم خونه داشتم فکر می کردم شاید، فایده ی بدبخت بیچاره ها هم اینه که امثال من می تونیم راجع به خودمون احساس بهتری داشته باشیم و راضی تر و مغرور تر زندگی کنیم

Wednesday, February 3, 2010

may nothing but happiness come...

وقتی از کودکی توی سرت می زنند،
وقتی در نوجوانی نادیده گرفته می شوی،
وقتی در جوانی محدودت می کنند،
وقتی در میانسالی کوله باری از عقده ها و ناکامی ها را به همراه داری،
وقتی در پیری به بدبختی هایت دامن می زنی،

وقتی پد و مادر زور می گویند،
وقتی در مدرسه زور می گویند،
وقتی احمدی نژاد زور می گوید،
وقتی سید علی زور می گوید،
وقتی حتی احمد خاتمی هم زور می گوید،

وقتی سجاد ساده در زندان است،
وقتی نوید حسینعلی زاده در زندان است،
وقتی مهرداد بزرگ در زندان است،
وقتی محمد پور عبدالله در زندان است و شش سال دیگر هم همانجاست،
وقتی دو نفر بیگناه را اعدام کرده اند و نه نفر دیگر را هم قرار است،

می شود نشست، و در یک نود دقیقه غرق شد و به برد تیمی خوشحال شد و به باختش غمگین...
براستی، زندگی همین جاری بودن در لحظه هاست...
براستی هست

Tuesday, February 2, 2010

little Miss sunshine

مارسل پروست را در زمان خودش در نظر بگیر،
یک مطرود منفور.
هیچ وقت در زندگی، طعم شهرت و ثروت را نچشید.
عشق؟ کاملا بیهوده، یک همجنس باز ناموفق،
و البته احتمالا بزرگترین نویسنده ی جهان، بعد از ویلیام شکسپیر...
یک روز در اواخر عمر زندگی، به گذشته نگاه کرد
و دید تمام آن سالهایی که زجر کشیده،
در واقع بهترین دوران عمرش بوده اند،
چون او را به آن نقطه رسانده اند.
تمام لحضات شاد؟ پوچ و بی معنی... اتلاف مطلق وقت
به آنهایی که دوست دارند چشمانشان را ببندند و سالها بعد بیدار شوند، به امید دنیایی بهتر،
حیف اینهمه زجر و رنج نیست که از دست خواهید داد؟

Friday, January 15, 2010

ترازو

بسیار بسیار زندگی عجیبی ست...
داشتم فکر می کردم،
به بدبختی، ترس، بیماری، پیری، جنگ، ظلم، حسادت، تظاهر، دزدی، قتل، اعدام، دروغ، تهمت، غیبت، روان پریشی، افسردگی، خیانت، تنفر، فقر، حرص، گرسنگی، بی پناهی، تنهایی، فساد، نادانی، نگرانی، ناتوانی، نیازمندی...

همه اش می ارزد،

فقط به امکان وجود یک منظره مزرعه ی گندم،
در باد

Wednesday, December 2, 2009

محمود الاسلام

عزمم را جمع کردم که بنشینم پای صحبت های محمود...

"اینی که می گفتن ما می خوایم بمب اتم بسازیم اساسا خیلی بی منطق و مسخره ست!"
"چون ما خودمون اعلام کرده بودیم که نمی خوایم بمب بسازیم... بعله"
"ما که مثل اونا نیستیم که! ما همه چی مون روئه!"

تی-وی رو خاموش کردم...

"انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل كرديم و بطور قطع نگهدار آنيم"

الحق که رئیس جمهور لایقی داریم...

"و در سخنان محمود، نشانه هایی است، فقط برای آنانی که لا اقل یک لپه درک و شعور دارند..."

بعله

Tuesday, October 20, 2009

سر مقاله

ابتدا مي توانم توصيه كنم شما تك تك خوانندگان را رجوع كردن به سايت پارلمان نيوز يا هر منبع موثقي كه مي شناسيد؛ جهت تهيه ي نسحه اي از قانون به شدت اساسي جمهوري اسلامي ايران (!) و مطالعه ي آن كه دو ساعتي وقت از شما خواهد دزديد. بد معامله اي نيست؛ هست؟
1. نان؛ پنجاه درصد گران شد! = مهمترين و اساسي ترين جزء زندگي خوانواده ي ايراني پنجاه درصد گران شد. تعرفه ي برق چهارصد درصد افزايش يافت. جايي خواندم برق دومين كالاي اساسي سبد خانوار ايراني ست.
سوال: پيدا كنيد تاثير تورم بر پرتقال فروش را.
سپاه پاسداران سهام شركت ملي؛ (دقت شود؛) ملي مخابرات ايران را خريد.
سوال: آيا سپاه پاسداران انگيزه ي اقتصادي دارد؟ اگر نه؛ انگيزه ي سياسي و امنيتي داراد؟ اگر نه ديوانه است و پولش را دور مي ريزد؟
سوال ديگر: اصل صد و چهل و چهار قانون اساسي كه سالها سر تبيين و تنوير و تعيينش دعوا و كشمكش؛ در همين مجمع تشخيص مصلحت نظام (!) خودمان بود؛ يعني همين؟
لازم به ذكر است كه فعلا كليات طرح تحول اقتصادي و هدفمند كردن يارانه ها و (آمريكايي كردن اقتصاد ايران و همزمان شكستن كمر آمريكا و حذف اسرائيل از نقشه ي دنيا و غيره) به تصويب مجلس رسيده است.
كارشناسان اقتصادي حامي دولت از شكوفايي اقتصادي و كارشناسان اقتصادي غير حامي دولت از ركود و ورشكستگي اقتصاد ايران و تورم سه رقمي صحبت مي كنند.
سوال: سوالي نيست برادر. همه چيز واضح است.
ايران خودرو؛ بزرگترين توليد كننده ي اتوموبيل در خاورميانه در آستانه ي ورشكستگي است. فاميل رئيس دولت به مديريت عامل ايران خوردو منصوب مي شود.
سوال: براي جواب زير سوال بسازيد
جواب: ايرانخودرو ورشكست شد

2. ايران پيشنهاد آژانس بين المللي انرژي اتمي را در خصوص غني سازي اورانيوم در كشوري غير ايران و مورد توافق دو طرف پذيزفت.
سوال: در اين مدت هشت؛ نه سال؛ بعد تمامي تحريم هاي اقتصادي و سياسي و قطعنامه هاي چهار گانه و يحتمل پنج گانه و انزواي سياسي بي سابقه و همه و همه كه به بهانه ي دفاع از غرور ملي و عزم ايراني و چه و چه و چه بود؛ و نبود؛ اين كوتاه آمدن براي چه بود و آن كوتاه نيامدن براي چه؟
جواب:
الف. آن كوتاه نيامدن هم به شما ربطي ندارد؛ اين كوتاه آمدن هم همينطور
ب. آن كوتاه نيامدن نتيجه ي سياست هاي وطن فروشانه ي خاتمي بود و اين كوتاه آمدن نتيجه ي شجاعت و ميهن پرستي احمدي تژاد
پ. دو گرم مغز هم انصافا چيز خوبي ست

3. صدر اعظم آلمان؛ نخست وزير انگلستان؛ رئيس جمهور آمريكا؛ نخست وزير ايتاليا؛ و ... حكومت ايران را محكوم به نقض حقوق بشر مي كنند. نخست وزير روسيه پيشنهاد دوستي و مذاكره ي ايران و اسرائيل را مي دهد. (خاك و چوك)
واكنش برخي از شما: مرگ بر استكبار... مرگ بر اسرائيل... مرگ بر آمريكا... مرگ بر انگليس... مرگ بر جرمني(براي رعايت كردن وزن و قافيه و اينا) ... مرگ بر روس... اوه اوه اوه... درود بر روسيه؛ ولي كماكان مرگ بر اسرائيل.
جواب من به جواب آن برخي هاي بالا: باشد؛ قبول. ولي يك سوال: مي توان با بد انگاشتن و ناديده گرفتن نيمي از قدرت برتر اقتصادي؛ سياسي و نظامي دنياي امروز و چيزي در حدود يك دهم انسان هاي كره ي زمين به سوي پيشرفت و بي نيازي حركت كرد؟ آيا "اينتل" صهيونيست و "اِي اِم دي" امپرياليست را مي توان تحريم كرد؟
سوال: واقعا در كشوري كه از ريزپردازنده استفاده نمي كند؛ مي توان زندگي مترقي داشت؟
جواب همان برخي ها: بله كه مي شه؛ خوب هم مي شه...

حرف دل:
خيلي مشتاقم جواب هايي اميدوار كننده و خوشبينانه براي سوالهايم بيابم. در همين راستا درس و مشق و كار و زندگي را به امان خدا ول كرده ام و به تفكر مشغول شده ام. غافل از اينكه هر لحظه تفكرم مساوي با رنگ پريده تر شدن سوي اميد و افزايش تشويشات و درد هايم به طرز شديد و سستي و رخوت ناشي از غفلت اطرافيانم در ابعاد حديد است.

به اميد روزي كه "انسان" ارزش شود

Sunday, October 18, 2009

explanation, in-vain


بمب عاطفی غریبی در زندگیم منفجر شده که از امواجش هنوز منگم.
استخدام رسمی شرکت دوست پدر شده ایم و کاری که دوست داریم را انجام می دهیم.
درس ها و مشق ها عینهو "چی" روی سرمان ریخته اند. (طبق معمول البته)
ورزش را هم مگر می شود کنار گذاشت؟
خوب اینها را گفتم که حق بدهید اگر چند وقتی ست کم کار شده ام.
البته شاید هم حق ندهید،
ولی ایرادی ندارد.
تصمیم جدی به نوشتن دارم...
خیلی جدی...
یک نشریه هم در راه راه اندازیش هستیم،
آن هم خیلی جدی...
خلاصه که شیش سیلندر برگشته م،
و آماده م...
استارت زده شده است رفقا